بدان که توتمِ من باد است ... و درد، گندم ممنوعی است که ریشه های سرنوشت اساطیری ام از آن رُسته است ... کجاست سمت حیات ... فقط به مرگ بیندیش. به تنها نقطه روشن این همه تاریکی ... باید... بار امانت این همه تنهایی را بر داشت .. من، مشتاقِ عاقبتْ به خیریِ یک مشت خواب نخواهم ماند . باید تمام سوی مشرق را لا جرعه سرکشید .. من آبستن طلیعه ای تمامْ وجودم ... بگذار درد بپیچد به اندام های بیقرار زندگی ام